|
By: Admin (Admin) یکشنبه 17 تیر 1386
|
|
|
سخن دل (نامه اي به پدر) بسم رب الشهدا والصديقين ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله اموتا بل احياء عند ربهم يرزقون سلام خوبي با با يي كجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من پسرت نيستم چرا لا اقل تو خوابم هم نميا يي بابا يي بي معرفت نشده ديگه بابا با مرام صفاتو عشقه به خدا خيلي تنهام از اين دنيا مي ترسم همه مثل گرگن بابايي خيلي از رفيقات كه موندن هر روز خونه دل مي خورن يكي يكي شهيد ميشن اخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه قلب هاي سنگي و ترسناك تنهايي چي كار كنم بابايي كمتر از يك سالم بود كه رفتي من نممي دونم گفتن واژه پدر چه مزه اي داره و شيريني داشتن پدر يعني چي ولي تو رو به جونه مادرت زهرا (س) اون دنيا منو يادت نره ها بابا قول بدهي ها اخه يه حقي هم پدر بر گردن پسر داره من حقمو اون دنيا ازت مي خوام بابايي تنهام به خدا تنهام بابا جون يه سري كه اين نامه منو بخونن پيشه خودشون ميگن اين پسره با اين سنش بچه شده ولي هر چي دلشون مي خواد بزار بگن باباي خودمي دوست دارم باهم اينطوري حرف بزنيم خودمونه عشقه با مرام حرف بقيه رو بيخي خي بابا جون معذزت مي خوام كه يه همچين نامه اي برات نوشتم اخه دلم خيلي گرفته بود بخدا اين شعر و برا تو نوشتم بابا حتما بخونش..... بي تو ديگر لحظه هايم خالي است تا قيامت اشك هايم جاري است بي حضورت بال پروازم شكست هر شبي يك قاصدك پيشم نشست رفتي و ديگر نديدم روي تو تا ببوسم شانه هايت موي رفتيو با رفتند قلبم شكست اسمان هم چشم هايش را ببست رفتي و تنهاترين در خلوتم باز هم با عكس تو در حيرتم يادت گرامي و راهت پررحرو تقديم به پدر عزيزم سردار شهيد حسن اللهياري
|
|