حميد باكري
By: Admin (Admin) چهار‌شنبه 8 آذر 1385

حميد باكري
تولد: 1334 ، اروميه
سمت: قائم مقام لشكر 31 عاشورا
شهادت: 6/12/1362 ، جزيره‌ي مجنون

راننده‌ي ايفا آمد پايين برود با بيل حميد را بزند .
حميد به‌ش گفته بود « چرا ماشين را اين طوري از توي دست‌انداز مي‌بري؟ داغون مي‌شود مرد حسابي.»
من بودم ديدم رفتم دست راننده را گرفتم گفتم «داري چي كار مي‌كني؟»
گفت « مي‌خواهم زبان يك زبان دراز را قيچي كنم.»
گفتم «مي‌داني ايني كه براش چوب كشيده‌اي كيه؟»
گفت « هر كي مي‌خواهد باشد باشد. نبايد زور بگويد كه حالاكي هست؟»
گفتم كي هست و وقتي شنيد نگران خودش و وضعش شد و به دست و پا افتاد. حميد آمد صورتش را بوسيد گفت «الله بنده سي! من فقط براي خودت گفتم كه امانت مردم دستت ست. و گرنه...»
باز هم صورتش را بوسيد گفت «حالا عيبي ندارد. برو سركارت. ما را هم دعا كن!»
قرار بود با حميد و با مسؤول گردان‌هاي ديگر برويم شناسايي منطقه‌يي كه قرار بود آن جا عمليات بشود. رفتيم قرار شد يك يگان قبل از ما عمل كند و كرده بود. حتي يك هلي‌كوپتر عراقي را زده بود كه لاشه‌اش افتاده بود آن جا بعد از آن‌ها قرار بود ما عمل كنيم برويم آن‌جا و به طول يك كيلومتر يك كانال دو جداره بزنيم.
حميد آمد گفت «زودتر! وقت مان كم ست. اين كانال را خيلي سريع مي‌خواهيم.»
آن جا يك تپه بود كه ما اسمش را گذاشته بوديم «آيت الله صدر» و عراقي‌ها گذاشته بودند «صدام». اين تپه سه چهار بار دست به دست شد. توش پر از جنازه بود. هم جنازه‌ي بچه‌هاي خودمان. هم جنازه‌ي آن‌ها. تپه كه مي‌افتاد دست‌مان مي‌رفتيم جنازه‌هاي خودي را مي‌آوزديم مي‌فرستاديم عقب و جنازه‌هاي عراقي را مي‌انداختيم توي دره‌يي همان نزديكي
قبل از عمليات ما دو تا لودر آمدند خاكريز بزنند تا نيروهاي ما بيايند پشت خاكريز پناه بگيرند. يكي از راننده‌ها شهيد شد. حميد به جاش رفت بالا. رفتم گفتم «چرا تو؟»
گفت «آقا مهدي گفته اين خاكريز بايد زده شود. نمي‌شود منتظر راننده شد كه.»
گفتم «من هم بلدم. بيا پايين بسپارش به من!»
گفت «فقط چند دقيقه كه من بروم توي هلي‌كوپتر، يك چاي بخورم برگردم.»
دو نفري تا چهار صبح كار كرديم. آن خاكريز را بالاخره زديم. درد دل هم مي‌كرديم . اين كه مثلا من توي اداره برق كار مي‌كردم و حقوقم هزار و چهارصد تومان بود و حالا دو هزار و پانصد تومان ست و اين پول بركت دارد و از همين چيزها خنده هم مي‌كرديم عمليات بعدي والفجر چهار بود دو مرحله‌ي سوم مانديم توي محاصره . آن هم در كله قندي و كاني‌مانگا آن روز ما را هم از طرف ايران مي‌زدند هم از طرف عراق.
آقا مهدي تماس گرفت گفت «وضع نخود‌چي كشمش‌تان چطورست؟»
منظورش مهمات بود.
گفتم «بد نيست. اگر هم بد شد اين جا سنگ زيادست. كسي نمي‌تواند بيايد بالا.»
اين را به آقا محسن هم گفتند. كه يك فرمانده گردان اين طور گفته دو روز بعد باز آقا مهدي تماس گرفت و احوال پرسيد و باز من گفتم كه در چه وضع خطرناكي هستيم.
گفت «صداي شما از اينبه بعد يا بايد از بهشت بيايديا از بغداد. مفهوم ست؟»
منظورش اين بود كه يا بايد شهيد شويم يا اسير.
گفتم «اين چه حرفي ست. آقا مهدي؟ من الان طيب و نيرومند لازم دارم. اگر نيايند خودم پا مي‌شوم مي‌آيم پايين.»
طيب شاهين مسؤول بردن زخمي‌ها بود و نيرومند مسؤول بردن شهدا.
آقا مهدي گفت « يا بهشت يا بغداد. حرف آخر»
گفتم «خداي ما هم بزرگ ست. لابد اين‌طوري بهتر ست ديگر.»
ساعت پنج صبح ديديم يك گروهان از طرف ايران دارند مي‌آيند بالا.
با آقا مهدي تماس گرفتم گفتم «اين مورچه‌ها را شما فرستاديد؟»
گفت «اصلا. مواظب‌شان باشيد»
رفتيم خشاب شهدا را جمع كرديم. بچه‌هاي سالم را هم آورديم نشستيم منتظرشان. تا اگر عراقي بودند بزنيم‌شان. كلاه‌شان قرمز بود ايست داديم. نايستادند دستور آتش دادم. همه‌شان را درو كرديم. رفتيم وسايل و مهمات‌شان را برداشتيم آورديم بالا به آقا مهدي گفتم چي شده قول داد «حميد الان دارد مي‌آيد آن جا».
حميد اولين كسي بود كه آمد پيش‌مان. با راننده‌ي آقا مهدي (ايرانپور) آمد. ديد از چهارصد نفر گردانم فقط چهل نفر سالم مانده‌اند . گفت «اين پاسگاه‌هاي سر راه را هم...»
گفتم «بله ما پاكسازي كرده‌ايم نيرو هم آن جا هست خاطرتان جمع.»
گفت «خدا اجرتان بدهد. معلوم ست خيلي سختي كشيده‌ايد.»
آن قدر پيشم ماند تا بچه‌هاي لشكر 27 آمدند تنگه‌ي مهمي را گرفتند و ما را از محاصره درآوردند. ياد روز قبل از عمليات افتادم كه براي بچه‌ها مرغ پخته بودند و حميد مي‌دادشان به بچه‌ها مي‌گفت «اين را بخور بعد برو شهيد شو!»
به من هم گفت.
گفتم « من كه مي‌خورم . دولپي هم مي‌خورم. ولي شهيد شدن تو كارم نيست.»
آن روز شوخي كردم. ولي انگار بايد اين حرف را مي‌زدم تا بعد حميد و مهدي جلو چشمم شهيد شودند و ديگر هيچ وقت نتوانم ببينم شان . شما بگوييد. ديگر از اين به بعد مرغ خوردن هم مي‌تواند لذت داشته باشد؟