ساعت:  آخرين بروز رساني، شنبه 2 مرداد 1389
منوي اصلي

فعاليتهاي فرهنگي

مقاله ها

جستجو

جستجوي پيشرفته

بازديد كنندگان
بازديد كنندگان امروز:25
كل بازديد كنندگان:144556



شهيد صياد
نوشته‌ی: Admin     چهار‌شنبه 8 آذر 1385

سپهبد علي صياد شيرازي

تولد: 13323 ، درگز مشهد

سمت: جانشين رييس ستاد كل نيروهاي مسلح

شهادت: 21/1/1378 . ترور به دست منافقين

توي چادر زير درخت‌هاي دانشكده نشستند. دفترچه‌هاشان را باز كردند و اولين درس فرمانده را نوشتند «ما تابع مقررات هستيم. نوكر شخصي كسي نيستيم.» چه‌قدر از فرمانده خوشش مي‌آمد! به اندازه‌ي پدرش پدرش ارتشي بود از بچگي آرزو داشت مثل او لباس ارتش بپوشد و برود نظام هميشه شاگرد اول بود . سال آخر از مازندارن آمد تهران و ديپلم رياضيش را گرفت. كنكور امتحان داد اما قبول نشد. تا جواب كنكور بيايد . برگشت مازندران شروع كرد درس دادن . فكر نظامي شدن از سرش نيفتاده بود. در امتحان دانشكده‌ي افسري قبول شد . هميشه از بودن در نظام لذت مي‌برد. فكر مي‌كرد آن جا جسم و فكرش رشد مي‌كند. هميشه درس اول را به ياد داشت . حتي يكبار با تيمساري كه به سربازي گفته بود كفش‌هاي صياد را واكس بزند جر وبحث كرده بود. مي‌گفت غرور سرباز نبايد بشكند.



دستش را به كمرش زد . سرتا پاي علي را كه خبردار ايستاده بود برانداز كرد و گفت «به قيافه‌ات نمي‌خوره» نمره‌ات از همه بيش‌تر شده اما من در تو نمي‌بينم بتوني ارشد شي.»

اين ها را به تمسخر گفت. علي دوره‌ي سخت تكاوري را گذرانده بود. خيلي از او بزرگ‌ترها وسط كار كم آورده بودند. علي همان طور كه صاف ايستاده بود گفت «من دنبال ارشد شدن نيستم. وظيفه‌مو انجام مي‌دم.»



«تا سال 50 هنوز دوزاريم نيفتاده بود خيلي كارها براي رژيم مي‌كردم . حتي جاويد شاه مي‌گفتم: عكس شاه را به ديوار اتاقم مي‌زدم من يك وطن پرست شاه دوست بودم . البته نمازم را مي‌خواندم.»

كارش را انجام داد با خوش‌حالي رفت گزارش كارش را بدهد و تشويق بشود. نقشه را جلوي سرلشكر باز كرد سرلشكر كه از نقشه برداري و نقشه‌خواني چيزي سرش نمي‌شد ونقشه را سر و ته گذاشته بود جلوش،‌ خودش را از تنگ و تا نينداخت و هر چه از دهانش درآمد به صياد گفت. صياد جا خورد . زد بيرون و پياده راه افتاد توي خيابان بغض داشت خفه‌اش مي‌كرد. اما دوست نداشت كسي اشكش را ببيند . حال عجيبي داشت . با خودش حرف مي زد حتي ترس برش داشته بود. به قول خودش تازه آن جا دوزاريش افتاد. فهميد اشتباه مي‌كرده . وظيفه‌شناس بوده، ولي هدف نداشته. فهميد بالاتر از اين ها كه تابه حال فكر مي‌كرده هم وجود دارد.



براي تكميل دوره‌ي آموزش توپ خانه اعزام شده بودند آمريكا . وقتي از آمريكا برگشت روزنامه‌هاي مركز نوشته بودند «نفر ممتاز دوره‌ي هواشناسي بالستيك، ستوان صياد شيرازي از ايران است.»



گفت «طرح بايد زودتر اجرا شود.» همه به هم نگاه كردند. صياد آمده بود دستور را به فرمانده ابلاغ كند. دل توي دلش نبود. اگر طرح نمي‌گرفت چي؟

شب عمليات كه شد كارگره خورد. اوضاع بدي بود. تا آن جا كه توانسته بود فرماندهي كرده بود. تا صبح. نماز صبح را خواند حالش گرفته بود همان جا توي اتاق جنگ. كنار بي سيم. ملحفه‌اي پهن كرد و دراز كشيد. چشم‌هايش گرم شد. سيدي آمده بود راه‌نمايي مي‌خواست. صياد دويد كه او را راه‌نمايي كند. نگاه سيد او را به گريه انداخت. از هق هق خودش بيدار شد. صداي تكبير از توي بي سيم اتاق را پر كرده بود.



شانه‌ي سبز پلاستيكي را از جيبش درآورد و موهاش را شانه زد . نوروزي به شوخي گفت «تيمسار، اگر موهاتون پريشونه باشه، عملياتي‌تره» خنديد و دستي به لباس‌هاش كشيد. مي‌خواست جلوي دوربين مرتب باشد. قرار بود از عمليات‌ها و خاطره‌هاي آن روزها بگويد. پيش‌نهاد داده بود گروهي به اسم گروه «معارف جنگ» راه بيفتد. قبول كرده بودند. شاداب‌تر شده بود. صبح‌ها قبل از همه در نماز‌خانه عبا به دوش مي‌نشست سر سجاده‌‌ي سبزي كه هديه‌ي كربلا بود . بعد از نماز مي‌رفتند مناطق عملياتي و او مي‌گفت، از عمليات ، خاطره‌ها و نقاط ضعف و قوت . همه‌ي آن‌ها ضبط و فيلم‌برداري مي‌شد.



محمد، پسر تيمسار، در حياط را باز كرد و تيمسار ماشينش را از حياط برد بيرون. ساعت 6:45 صبح روز بيست و يكم فروردين بود. مي‌خواست پسرش را برساند مدرسه و خودش برود سركار رفتگر آمد جلو تيمسار شيشه‌ي ماشين را پاييين كشيد و به او سلام كرد . رفتگر نامه‌اي داد دست تيمسار كه بخواند . صداي سه تير محمد را كه داشت در حياط را مي‌بست ، كشاند طرف ماشين پدر . خواب مار تعبير شده بود.

سيد علي اكبر ابوترابي

تولد: 1318 ، قم

اخذ ديپلم رياضي: 1336

دانشجوي‌ رشته‌ي فقه و اصول دانشگاه الازهر مصر 1348

سابقه‌ي مبارزات سياسي و زندان از سال 42

سال چهل و هشت يا چهل و نه بود كه براي اولين بار سيد علي اندرزگو را ديد؛ آن هم چند دقيقه تا اين كه سال پنجاه و يك سيد به خانه‌اش رفت . چند شب مهمانشان شد از همان شب بود كه ديگر رفيق شفيق شدند و هم راه هم .



جدا شدن از بچه‌ها خيلي سخت بود. آخر اسارت خودش جهنم است؛ دور شدن از آن‌هايي كه مي‌شناسي جهنمي ديگر. آن‌ها به عقب نگاه مي‌كردند. بچه‌ها هم از پشت چند ميله آن‌ها را سوار روي هم. حال همه گرفته بود حاجي اذان داد. بچه‌ها هم از آن روز اذان دادن رسم بدرقه كردنمان شد.



فيلم‌هاي ويديويي مي‌گذاشتند؛ فيلم‌هايي كه بچه‌ها نمي‌خواستند ببينند. هر كسي هم سرش را مي‌انداخت پايين، با كابل مي‌زدند حاجي ناراحت مي‌شد. مي‌گفت «شما بايد خودتون رو حفظ كنيد. چرا كتك مي خوريد؟ سرتون رو بالا بگيريد و ببينيد. اما دلتون اون جا نباشه. تو دلتون ذكر بگين.»



عراقي‌ها روزي چند بار كتك مي‌خوردند؛ با بهانه و بي‌بهانه جلال پاش تركش داشت. سوت « به صف» را كه مي‌زدند، جلال كمي دورتر بود. تا خودش را برساند، عراقي‌ها گرفتندش زير كابل حاجي از صف زد بيرون به دو رفت. دست جلال را انداخت گردنش. حالا هر دو را مي‌زدند به زحمت آوردش سر صف آسايشگاه كه رفتيم حاجي را صدا زدند. مي‌گفتند نظم اردوگاه را به هم ريخته با كابل مي‌زدند پشتش صداي «يازهرا»ش قطع نمي‌شد بعضي از بچه‌ها سر مي‌زدند به ديوار و گريه مي‌كردند وقتي آوردنش، دشداشه‌اش از پشت پاره و خوني بود كاظم يكي از سربازهاي شيعه‌ي عراقي. دور از چشم بقيه پمادي آورد. با اصرار من لباسش را زد بالا انگار بلوز مشكي پوشيده تا خواستم پماد را بمالم. دادش درآمد. آن قدر درد داشت كه گفت «ولش كن. نمي‌خواد.» ايستاد به نماز خواندن .



مسؤول آسايشگاه بود خاموشي زده بودند. هر چي به بچه‌ها مي‌گفت بخوابيد. كسي گوش نمي كرد . تا گفت «هر كي امامو دوست داره بخوابه» ابوترابي رفت زير پتو. بعدش هم بچه‌ها.



بچه‌ها جاسم را شناخته بودند. جاسوس اردوگاه بود. سيد مصطفي از وقتي كه شنيده بود مي‌خواهند بفرستندش آسايشگاه آن‌ها، قسم خورده بود كه سر جاسم را مي‌برد. اين يعني اعدام سيد مصطفي وقتي اين حرف‌ها را به حاجي گفتم، يازده بار با صداي بلند گفت «به مادرم زهرا قسم ... به آسيد مصطفي بگو اگه به زبون بگي نه، روز قيامت مي‌گن چرا گفتي نه . اگه بگي آره، مي‌گن چرا گفتي آره بايد جواب بدي. » سيد وقتي شنيد، انگار آب روي آتش ريختند. كاري نكرد. حرفي هم نزد.



چپي‌هاي اردوگاه با عراقي‌ها بودند مي‌خواستند واحد تبليغات راه بيندازند. حرف‌هاي تحريك كننده‌شان را هم بزنند به ديوار. بچه‌ها هم يكي شده بودند كه نگذارند. اين يعني بلواي درست و حسابي با چند تا كشته. حاجي مي‌گفت «بذارين كارشونو بكنن» يكي از بچه‌ها خيلي عصباني بود. حاجي با تندي به‌ش گفت «آقا جون. فكر مي‌كني حرفم لقلقه‌ي زبانه؟ ما هدفمون حفظ بچه‌هاست. از ديشب تا حالا دارم فكر مي‌كنم» راست مي‌گفت آن شب زاغش را زدم تا صبح سجده بود.

چپي‌ها‌ي اردوگاه مي‌گفتند «اگر تو نبودي، اين بچه‌ حزب اللهي‌ها ما را مي‌كشتند. ما به خاطر نفس تو نفس مي‌كشيم.»

ابوترابي راه زندگي در اسارت را ياد داد... اگر نبود شايد بچه‌ها سر سالم به ايران نمي‌رسيدند.

 

 


چاپ این مورد | ارسال این مورد | بازديد: 495 | | وب سایت پردیس ها

سالنامه
Salnamey_e_Mehr
?
     امروز     
ش ي د س چ پ ج

نظر سنجي

لطفآ نظر خود را در مورد سايت بيان نمائيد

[ نتایج | آراء ]

آراء: 112
توضیحات 485


کاربران حاضر
کاربر میهمان3
کاربر عضو0

صفحه نخست  |  درباره سازمان  |  قوانین و مقررات  |  اخبار  |  مناقصه ها  |  مزایده ها  |  گالری تصاویر  |  انتقادات و پیشنهادات
نامه هاي شهداء  |  کتاب ها  |  خاطره ها  |  جستجوی پیشرفته  |  پرسشهای متداول  |  ورود به سایت  |  ثبت نام  |  نقشه سایت
آمار كلي سايت  |  سالن هاي معراج داخل شهر


Copyright © 2006 All right Reserved
Designed by : Shaygan Technical Complex